|
دوستان خوب من
من هم به سان بسیاری
از شما در اواسط این قرن که رو به پایان است چشم به عرصه گیتی گشودم.
در آن سرزمینی که آفتابش بس درخشان بود، و مردمانش هنوز در رخوت قرون
قدیم بودند. به یاد دارم که آن روزگاران زندگی چقدر زیبا بود. قلب
کودکانه من پر از شور بود و پر از عشق بود و آن آفتاب که در آسمان
میدرخشید در قلب من هم میدرخشید.
اولین مهری که بر
دلم نشست مهر مادرم بود، و سپس هم مهر آن خاک، یعنی مهر ایران.
بعد ها مهر های دیگر به آن پیوستند. مهر سیه چشمان، مهر یاران، مهر
دانش و فرهنگ، مهر به تسخیر کرانه های دور، و
مهر به بلند گرایی در
این دنیا. زندگی من از این مهر ها شکل گرفت و در قرن من که قرن بیستم
بود جریان یافت. جریانی که در نهایت مرا به این کران بیکران آورد.
حالا که این قرن رو به پایان است، و من از آن خاک دورم، مهر
ایران بیش از هر زمان دیگر قلبم را میگدازد. بدین سان است که این صفحه
را که بانی آن هستم مهر ایران نام گزاردم و آنرا به
شما مهرورزان ایران تقدیم میدارم.
قدمی است کوچک ولی
امیدوارم که سرآغازی باشد نوین برای تحکیم پیوند و همبستگی جامعه
ایرانی ما در آیوا. امیدوارم که در این صفحات همه روزه خبر
پیروزی و بهروزی فرزندانمان و
تمامی جامعه ایرانی را باهم بخوانیم و
بهم تهنیت بگوییم.
ما اولین قوم مهاجر
ایرانی به آیوا نیستیم و آخرین آن نیز نخواهیم بود. از صد و اندی سال
قبل آمده اند و بعد از ما نیز میایند. یکی از اولی ها گویا کارگر ساده
ای بوده که در ریل گزاری سراسری آمریکا کار
میکرده. یکی از ایستگاه های راه آهن آیوا را به خاطر او
< پرشیا > نامگزاری کرده اند.
اکنون شهر کوچکی است در غرب ایالت آیوا. دیگری در همین صفحات خودمان
بوده و اکنون در گورستان < سیدار راپیدز > در آرامش ابدی خود
خفته است. بر سنگ مزارش نوشته
است
تابوت مرا جای
بلندی بگذارید تا
باد برد بوی مرا بر وطن من
دیگرانی نیز که ما
میشناختیم در اطراف او هستند. چه کودک نوزاد، و چه مرد کهن. قومیت ما
در اینجا ریشه افکنده است و امید بر آن دارم که از این
ریشه درخت های قوی، پربار، و سرزنده در آینده ای روشن سر زند.
علی رضایی
دسامبر ١٩٩٩
|